X
تبلیغات
My Story


این داستان ها نوشته شده توسط قلب من هستند



دراز کشیده بود روی تخت ...

دستهاشو حلقه کرده بود زیر سرش و داشت عمیق نفس میکشید...

یک نفس بلند کشید و گفت : هی خدا .... شکرت...

آروم آروم چشماش داشت سنگین میشد... حسرت خواب آروم توی دلش بود...

حالا دیگه میتونست راحت و با آرامش بخوابه...

همه چیز تموم شده بود.... اما به چه قیمتی؟؟!!

به قیمت از دست دادن کسی که آرزوش ازدواج با اون بود...

حالا دیگه دغدغه ای نداشت... دیگه کسی نبود که بهش فکر کنه...

کسی نبود باهاش دعوا کنه... کسی نبود که باهاش بخنده...

چشماش یواش یواش داشت بسته میشد... تا اینکه کلا بسته شد...

روز اول دانشگاه بود... رضا دانشگاه قبول شده بود و خیلی خوشحال بود...

با تمومه خوشحالی رفت و ثبت نام کرد و بلاخره کلاس ها شروع شده بود...

هنوز یادشه... چقدر خوشحال بود... اولین کلاس بود که داشت میرفت...

رفت سرکلاس و نشست ... استاد اومد و شروع کرد به تدریس درس...

بعد از تمام شدن استاد پرسید کسی هست که بخواد واسه جلسه ی بعد درس رو توضیح بده؟

کسی دست بلند نکرد که استاد دوباره حرفشو تکرار کرد: کسی هست توضیح بده؟؟

رضا دستشو بلند کرد ... یکی از پسرا دستشو بلند کرد و در آخر یکی از دخترا دست بلند کرد...

آهو ... دختری بود ک داوطلب شده بود برای توضیح درس...

رضا زیر چشمی نگاهش کرد و از کلاس اومد بیرون...

تویه حیاط دانشگاه که بود دید یه نفری از پشت داره صداش میکنه...

برگشت و نگاه کرد دید همون دختری هستش که واسه ی درس داوطلب شده بود...

به رضا سلام کرد و رضا با  خجالت جواب داد : سسلاام ...خوبین شما؟خسته نباشید...

آهو گفت ممنون میشه یه خواهشی کنم؟رضا گفت بله حتما...

میخواستم اگه میشه واسه ی درس اول شما برید و شروع کنید...آخه من استرس دارم...

رضا که خودش کلی استرس داشت گفت : باشه حتما...

رضا وقتی اومده بود خونه اینقدر خوشحال بود که از در و دیوار بالا میرفت...

دست خودش نبود از آهو خوشش اومده بود...

از فردای اون روز ارتباط این دوتا بیشتر شد...

اما هردوتاشون دلشون میخواست این ارتباط غیر از درس باشه...

اما خب حالا یا خجالت میکشیدند یا ترس از درست دادن همدیگه رو داشتن نمیتونستن حرفی بزنن...

تا اینکه یه روز آهو گفت : آقا رضا میشه منو به اسم کوچیک صدا کنید؟

رضا فهمیده بود منظورشو اما خب لذت شنیدن حرف به زبان ساده تر یه چیز دیگه بود...

گفت باشه آهو خانوم... آهو گفت : خانوم هم نگید لطفا... رضا گفت : باشه آهو جان...

وای رضا داشت بال بال میزد... از بس خوشحال بود کم مونده بود که زمین رو گاز بگیره...

آهو و رضا دیگه حالا رابطه ای غیر از درس داشتن... همدیگه رو دوست داشتن و میخواستن ...

دلشون میخواست تا آخر عمر با هم باشند و حتی اسم بچه هم انتخاب کرده بود...

خلاصه خیلی خوش بودن با هم...

اما این خوشی زیاد نبود... اطرافیان اینا حسودی میکردن... واسه ی اون دختر حرف درست کردن...

رضا بی خبر از همه جا شکش به آهو زیاد میشد... رفتار های آهو شک رضا رو بیشتر میکرد...

تا اینکه یه روز دعواشون شد...

آهو خودش ناراحت بود... ناراحتی آهو از یه چیز دیگه بود و به همین دلیل رفتارش با رضا عوض شده بود...

آهو خواستگار داشت... اما رضا فکر میکرد که آهو دیگه به رضا علاقه نداره و با کسی دیگه دوست شده...

این دوتا هم سن همدیگه بودن... آهو وقته ازدواجش بود... دختر خوب و خوشگلی بود...

دختری که هرپسری آرزوی ازدواج و داشتن اون دختر رو داشت...

اما شرایط رضا جوری نبود که بتونه الان به فکر ازدواج باشه...

مطمئن بود که خونوادش قبول نمیکنن که برن خواستگاری...رضا نه کار داشت نه خدمت رفته بود و...

اما مشکل این نبود... مشکل اصلی سن این دوتا بود...

آهو موضوع رو به رضا گفت ، گفت که دلیل رفتارهاش اینه که خواستگار داره...

رضا دیونه شده بود... حق با آهو بود... اون حق داشت که تکلیفش معلوم بشه...

بدونه که تا کی قراره منتظر بمونه...... اما رضا همین رو هم نمیدونست....

دلش نمیخواست آهو به خاطر رضا که هیچی نداره این همه خواستگار های خوب رو از دست بده...

اما آهو خواستگارش رو رد کرد... چون خیلی رضا رو دوست داشت... دلش نمیخواست از دستش بده...

این کار چند بار تکرار شد و آهو چندبار خواستگاراشو رد میکرد و اما از رضا خبری نبود...

آهو از سمت خونوادش تحت فشار بود اونا هم حق داشتن که بدونن دلیل این کاره آهو چیه؟

آهو موضوع رو به رضا گفت و بازم همون حرف رو از رضا شنید... خب مقصر هیچ کدومشون نبودن...

آهو حق داشت اما خب رضا هم شرایطش این بود... این بلا تکلیفی داشت دوتاشون رو دیوونه میکرد...

تا اینکه بلاخره آهو به رضا پیام داد و گفت : بهتره خودمون رو گول نزنیم...

حالا که تو نمیتونی بیای منم دیگه صبرم تمومه شده و نمیتونم منتظر بمونم...

رضا حق رو به آهو میداد... آهو حقیقت رو میگفت و حقیقت هم همین بود ...

رضا بهش گفت: تو نفس منی... توی تمومه این مدت تو آرامش من بودی و هستی...

تو تمومه زندگیمی... اینکه دیگه کنارم نباشی خیلی سخته واسم...خیلی...

داشت دونه دونه اشک میریخت و این حرفا رو میگفت... دلشون نمیخواست از هم جدا بشن...

اما دست خودشون نبود... تا اینکه به رضا خبر رسید که خونواده ی آهو دارن از اون شهر کوچ میکنن ...

رضا دیگه دل توی دلش نبود... از خونه زد بیرون و دوان دوان دنبال ماشین آهو بود...اما اونا رفتن...

صورت رضا خیس بود از اشک هایی که ریخته بود...

با تمومه عصبانیت اومد خونه و با خونواده ش دعوا کرد و از خونه زد بیرون...

از بس گریه کرده بود که دیگه جایی رو نمیدید ... گوشیش رو از جبیش در آورد که به آهو پیام بده...

واسش نوشت

مهربون من خیلی دوست دارم... مراقب خودت باش... خیلی دوست دارم...

وقتی خواست پیام رو ارسال کنه گوشی از دستش افتاد و وقتی خواست از روی زمین برداره ...

صدای بوق ماشین رو شنید که یک متری رضا بود...

که یه دفعه با جیغ از خواب بلند شد و به خودش یه نگاهی کرد و دید که پاهاش فلج شده...

 

چهارشنبه هفتم فروردین 1392 22:20 |- گم شده -|




اوضاع حمید بعد از اون ضربه ای که از مینا خورده بدجوری داغون شد

طوری شده بود که یک ترم درسی رو مشروط شده بود...

اما یکی از رفیقاش کمکش کرد تا دوباره روی پاش ایستاد...

پدر حمید سه ماه یکبار از طرف شرکتی که کار میکرد ماموریت میرفت....

قرار بود که پدرش بره ماموریت واسه یک هفته ....

واسه همین حمید توی جمع کردن وسایل به پدرش کمک کرد...

موقع رفتن حمید به پدرش گفت : بابا مراقب خودت باش سوغاتی یادت نره ها...

بعدش خداحافظی کرد....

پدرش هر روز بهشون زنگ میزد و خبر میگرفت... تا اینکه روز آخر هیچ زنگی نزد...

حمید و مادرش نگرانش شدن... به موبایلش زنگ میزدن اما خاموش بود...

به شرکت زنگ زدن باز هم خبری نبود...

چند روزی گذشت و هر کاری کردن و هرکجا که گشتن نتونستن خبری ازش پیدا کنن...

روزها میگذشت و شرکت پدر حمید به خاطر غیبت طولانی مدت اونو اخراج کرده بود...

و دیگه خبری از حقوق و درآمد نبود.. حمید مجبور شده بود واسه درآوردن خرجی خونه کار کنه...

صبح تا ظهر میرفت دانشگاه و بعد از ظهر تا شب هم میرفت سرکار...

شب و روزش قاطی شده بود... یه شب دیگه بدجوری بهش فشار اومده بود...

وقتی شب داشت از سرکار برمیگشت داشت آروم با خودش حرف میزد...

آروم آروم اشک میریخت...

خیلی سخت بود واسش که توی سنی که اون داره بخواد یه دفعه این همه فشار  رو تحمل کنه...

با خودش مگفت : خدایا ... هیچی نیمخوام... فقط بابامو بهم برگردون... خدایا تولد نمیخوام...

خدایا عشق نمیخوام.... خدایا محبت نمیخوام.... خدایا جون منو بگیر اما بابام رو بده...

خدایا من نباش زیاد مهم نیست اما بودن بابام خیلی مهمه واسه خونوادم...

دلش میخواست داد بزنه ... بغض مثل یه وزنه سنگین روی سینه اش سنگینی میکرد...

جلوی نفس کشیدنش رو گرفته بود... دیگه نتونسته تحمل کنه... با تموم وجود فریاد زد : خدایااااااااا....

بلند بلند داشت گریه میکرد... دیگه نمیتونست جلوی اشکهاش رو بگیره...

بلاخره بعد از چند وقت فرصت پیدا کرده بود که خودشو خالی کنه...

فرصت پیدا کرده بود که درد و دل کنه ... اونم با بهترین همدم تنهایی ها... با خدا...

خیلی گریه کرد... اینقدر گریه کرد که دیگه چشماش داشت میسوخت از گریه زیاد...

تقریبا آروم شده بود ...رفت خونه و خیلی خسته بود... دراز کشید و خوابش برد...

نزدیک به یکسال میگذشت از گم شدن پدرش و حمید خرج خونواده اش رو میداد...

جالب اینجا بود که حمید رو هیچکس درک نمیکرد...

از یه طرف سرکار رفتن واسش سخت بود...

از یه طرف درس خوندن واسش سخت بود...

از یه طرف دعواهایی که هرروز تویه خونه دشات با مادرش ...

از یه طرف دل شکسته اش داشت عذابش میداد...

یه روز تلفن خونه زنگ خورد و از یه تلفن عمومی تویه یه شهر دیگه زنگ میخورد...

حمید تلفن رو برداشت... الو؟ بفرمایید؟

یه صدای خیلی آشنا به گوشش رسید... سلام پسرم...

خوبی؟زنگ زدم بگم منتظر من نباشید... من نمیتونم برگردم...

شرمنده ام... خداحافظ

حمید هنوز توی شوک بود... الو؟الو بابا؟ تورو خدا جواب بده... بابا خودتی؟

الو ؟ چرا ؟بابا تورو خدا؟ جواب بده بابا جون... بخدا هیچی ازت نمیخوام...

فقط برگرد... بابا غلط کردم اذیتت کردم ..برگرد بابا... بخدا بهت نیاز داریم...

مثل بچه ها داشت التماس میکرد و گریه میکرد... الو بابا.. بابا جونم برگرد...

بزار فقط سایه ات بالای سرم باشه... بابااااا....

اما تلفن قطع شده بود ... هرکاری هم کرد نتونست دوباره شماره رو بگیره....

بازم گریه و باز هم اشکهایی که هر بار با جاری شدن صورت حمید رو میشست...

مادرش گفت چی شد؟بابات چی گفت؟ حمید گفت : دیگه برنمیگرده...

مادرش حالش بد شد... سریع واسش شربت درست کردن و حالش بهتر شد...

حمید دوباره به آسمون نگاه کرد و گفت : خدایا شکرت...

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 16:49 |- گم شده -|


روزهای عمر حمید همینطوری داشت سپری میشد ....

بدون هیچ احساسی ... بدون هیچ گونه شادی و خوشحالی...

این حالت واسه روحیه حمید یه نوع سم بود...

اما حمید صداش در نمی اومد...... شده بود مثل یه نوکر...

هرچی پدر ومادرش میگفتن اون انجام میداد بدون اینکه بگه چرا....

یک سال از قضیه تولد حمید میگذشت... حمید از هنوز  بغض اون اتفاق رو با خودش داشت...

هنوز دلش پر بود... کافی بود که فقط یه چیزی باعث شه تا دوباره اون حادثه واسش زنده شه...

حمید دانشجو بود... دانشجوی ترم 5 حسابداری... توی درس فوق العاده بود...

تا به حال سه بار دانشجوی ممتاز دانشگاه شده بود...اما چه فایده؟؟؟

اون نیاز داشت به خوشی و شادی... اون نیاز داشت به یه گوش که حرف دلشو گوش بده...

فقط یک هفته تا شروع امتحانات پایان ترم دانشگاه باقی مانده بود..

حمید توی خونه بود داشت خونه رو مرتب میکرد که موبایلش زنگ خورد...

اولش با خودش گفت بیخیال بابا حوصله جواب دادن ندارم...اما چندبار زنگ خورد...

حمید تلفن رو جواب داد... دختر بود با یه صدای خیلی آروم و زیبا...

الو !! آقای علیزاده ؟؟ الو؟؟ چرا جواب نمیدید؟؟؟

صدای دختر حمید رو شوکه کرده بود...حمید پسر خوشگلی بود...

با دخترهای زیادی توی دانشگاه حرف زده بود اما هیچکدوم اینطوری روی حمید تاثیر نذاشته بود...

هنوز پشت خط بود... الوووو؟؟؟ آقای علیزاده خودتون هستین؟؟؟

حمید زبونش نمیچرخید که حرف بزنه از بس هول شده بود... شده بود مثل آدمایی که لکنت دارند...

با لکنت گفت : جانم؟ بفرمایید؟

سلام آقای علیزاده .. من مینا رضایی ، یکی از همکلاسی هاتون هستم...

راستش من بعضی از قسمت های درس رو هرکاری کردم نتونستم یاد بگیرم...

از هر کسی پرسیدم نتونست جواب سوالم رو بده و گفتن که شما یاد دارید...

مییشه ازتون بخوام که کمکم کنید؟؟

حمید توی فکر و خیالش بود...( حمید توی خیالش تا حد ازدواج هم با مینا فکر کرد)

همینطوری داشت فکر میکرد و یه لبخند آرومی روی لبای حمید بود که ...

مینا صدا میزد : الووووو ؟آقای علیزاده؟؟چرا حرف نمیزنید؟

نمیخواین کمکم کنید حرفی نیست بهم بگید....

یه دفعه حمید گفت: باشه مینا جان اشکالی نداره ...کدوم قسمت درس هست؟

 بله؟؟؟؟؟؟!!! مینا جان؟؟

آخ ببخشید حواسم نبود خانوم رضایی.. خب هروقت بخواین من در خدمتم...

خلاصه این یک هفته قبل امتحان واسه حمید بهترین روزهای عمرش بود ...

حمید و مینا یک هفته با همدیگه درس میخوندن اما هنوز هیچ رابطه ای بین اونا نبود...

تا اینکه یه روز مینا به حمید پیام میده و میگه : من دوست دارم واسه ترم بعد با شما همکلاسی باشم...

این حرف دیگه عقل حمید رو از کار انداخت...

حمید توی دلش به خودش گفت : مینا جونم نمیدونی که من میخوام کل عمرمو باهات باشم....

 بعدش پیام داد :بله خانوم رضایی منم همینطور ...

مینا گفت میشه به من نگی خانوم رضایی؟لطفا راحت باش..

حمید دیگه داشت دیونه میشد...گفت : چشم خانوم رضایی.....

مینا گفت : منو با اسم صدا کن... حمید گفت : مینا خانوم خوبه؟

مینا گفت : نه..لطفا مینا صدا کن...حمید گفت: به شرطی که تو هم منو حمید صدا کنی...

مینا هم قبول کرد.. دیگه حالا میشد گفت که بین مینا و حمید رابطه بود...

روحیه حمید خیلی تغییر کرده بود و خیلی شاد شده بود... انگاری از تویه قفس آزاد کردن...

حمید و مینا تا بعد امتحانات باهم بودن و خیلی ها حسرت این دوتا رو میخوردن ...

اما اتفاقی که نباید می افتاد ، بلاخره افتاد... بعد از امتحانات مینا رفتارش تغییر کرد ...

با حمید سرد رفتار میکرد و تلفنش زیاد مشغول بود و از این حرفا..

همه به حمید میگفتن که مینا با کسی دیگه رفته دوست شده اما حمید باور نمیکرد...

تا اینکه روز تولد حمید رسید... حمید دقیقه شماری میکرد که مینا تولدش رو بهش تبریک بگه...

شب قبل تولد بود... تقریبا ساعت 12 شب بود... حمید خواست داستان تولد سال پیش رو بگه ....

وقتی حمید داشت با مینا درد و دل میکرد ، مینا گفت : اه بس کن دیگه

خستم کردی... خیلی بچه ای... من تو رو فقط به خاطر درس میخواستم...

حالا هم که امتحانات تموم شد و دیگه بهت نیازی ندارم... دیگه به من پیام نده...

تلخ ترین خنده روی لب حمید نشست و آروم گفت : تو مقصری نیستی عزیز دلم...

ممنون از کادوی تولدت... خیلی آروم اشک میریخت ... اما خیلی سنگین از داخل شکسته بود...

حمید دوباره یه نگاه به آسمون کرد و گفت: خدایا ... بازم شکرت...

شنبه هجدهم شهریور 1391 11:58 |- گم شده -|




هر روز از خواب بلند میشد به تقویم نگاه میکرد و بعدش به ساعت بعدش به خودش میگفت :

حمید جوون سه روز و هیجده ساعت و بیست دقیقه دیگه تولدته.... تولدت مبارک پسر

با تموم وجودش خوشحال بود خب بلاخره یه روزی بود که دوست داشت همه بهش تبریک بگن

دوست داشت همه تویه اون روز شاد باشند دوست داشت همه تویه اون روز بهش محبت کنند

هرکاری که مادرش و پدرش و خلاصه هر کسی بهش میگفت بدون چون و چرا انجام میداد.

هرچند حمید همیشه همینطور بود و همیشه پسر آروم و حرف گوش کن بود...

حمید تویه خونه کار میکرد ... ظرف می شست ، غذا درست میکرد ، خلاصه خونه داری میکرد...

حمید 19 سال داشت و همه دوست و رفیقاش به خاطره اینکه حمید تویه خونه کار میکرد اونو مسخره میکردن

هرچند که مسخره کردن نمیشه گفت یه جور شوخی بود ولی شوخی که همراه با مسخره کردن بود

اما حمید به دل نمیگرفت... تموم امیدش به این بود که فقط روز تولدش رو باهاش خوب باشن...

پدرش که صبح میرفت سرکار و دیروقت میامد خونه و از خستگی خوابش میبرد...

مادرش هم خونه دار بود ولی خب دنبال یه سری کارهای دیگه ی خونه بود....

کسی نبود بهش بگه حمید جون چیزی شده؟چیزی کم نداری؟ مشکلی نداری؟؟؟

سخت بود واسش که بتونه اینطوری تنهایی تحمل کنه...

جالب تر ماجرا این بود که حمید خواهر و برادر داشت

اما هر دوتاشون ازدواج کرده بودن... هیچکسی نبود و فقط حمید بود و خودش...

اما حمید حتی یه ذره هم ناراحت نبود ... با مشکلاتش کنار میومد... اما یه مشکلی وجود داشت...

کسی نبود که درکش کنه... حمید نیاز داشت به درک کردن ... نیاز داشت به محبت دیدن....

حمید پسر احساسی بود ... البته به موقعش هم عصبی و دیونه بود....

مشکلات زندگی داشت روی حمید فشار میاورد... نیاز داشت که کسی کنارش باشه

اما همه جوره تحمل میکرد... خلاصه هر روز میگذشت و حمید همینطوری صبح ها به خودش تبریک میگفت

هر روز صبح به خودش میگفت حمید جوون تولدت پیشاپیش مبارک...

همش به انتظار این بود که این محبت و درک رو تویه روز تولدش از پدر و مادرش ببینه....

از بقیه انتظاری نداشت... چون کسی جز خونوادش خبر نداشتن.......

بلاخره روز  تولدش سر اومد... از خواب بلند شد و خیلی خوشحال بود رفت تویه آینه و خودش رو بوسید

گفت آقا حمید گل تولدت مبارک من اولین نفری هستم که بهت این روز تبریک میگم...

امیدوارم که همیشه و هرجا موفق و شاد و سربلند باشی...

رفت پیش مادرش و همش بوسش میکرد اما نگار نه انگار... مادرش گفت : حمید باز  دیونه شدی؟

انگار یادش نبود... خلاصه بعد از ظهر اون روز هم اومد و رفت اما باز هم خبری از یه تبریک خشک و خالی هم

خبری نبود... حمید اول به خودش گفت : خیلی بی معرفتن... میدونم تولدم یادشون رفته...

اما باز به خودش میگفت هنوز تا شب وفت هست حتما میخوان منو غافلگیر کنن...

خلاصه شب هم اومد و اما خبری از تبریک و محبتی که حمید انتظار داشت نشد.. تازه قبلش با مادرش

به خاطره درست نکردن غذا دعواش شد.. دیگه حمید داشت باور میکرد که یادشون رفته...

ساعت ده شب بود... نشست فقط به ساعت خیره شد... فقط دو ساعت دیگه تموم میشد...

به ساعت نگاه میکرد و با خودش حرف میزد و دیگه داشت بغض تویه گلوش خفه ش میکرد...

ساعت یازده شد... اما بازم انگار نه انگار... آروم آروم اشکاش داشت میریخت...

حمید  هیچوقت گریه نکرده بود... اما این بار واقعا داشت اشک میریخت...

بلاخره انتظار تموم شد... ساعت دوازده هم رد شدو هیچکس خبری نداد...

رفت خوابید هرچند که خوابش نمیبرد.... از بس گریه کرد دیگه چشماش سو نداشت...

فردای اون روز رفت به مادرش گفت مامان دیروز تولدم بود اما یادتون نبود... من فقط دعای شما رو میخواستم....

انتظار هیچ کادو یا چیز دیگه رو ازتون نداشتم اما شما محبتتون رو ازم دریغ کردین...

مادر حمید گفت یادم رفت که رفت... آسمون به زمین نیومده که....

حمید دلش شکست از این حرف و بغض تویه گلوش سنگین تر شد...

بعد از ظهر که پدرش از سرکار اومد مادرش بهش گفت که حمید امروز به من گفت تولدم یادتون رفته...

کاری که حمید هیچوقت انتظارشو نداشت پدرش انجام  داد...

پدرش بهش فت : تو خجالت نمیکشی که به مادرت اومدی همچین حرفی ر و زدی؟

چرا به مادرت بی احترامی کردی؟ تولدت یادمون رفته که رفته... باید اینطوری رفتار کنی؟

حمید گفت : بخدا من حرفی نزدم فقط گفتم دیروز تولدم بود یادتون رفته....

بعدش پدرش حمید رو کتک زد... حمید دیگه دلی نداشت واسه شکستن...

دیگه گلوش جای پر شدن از بغض و تحمل سنگینی بغض رو نداشت اما بازم جلوی پدرش گریه نکرد...

پدرش بهش گفت بیا برو بیرون از خونه.... حمید هم گفت باشه بابا...

لباس پوشید رو ساعت 12 شب از خونه رفت بیرون...

رفت تویه پارک نشسته بود و فقط به آسمون نگاه میکرد... میگفت خدایا تو هم تولد منو فراموش کردی؟؟؟

اگه فراموش نکردی پس چرا اینطوری شد؟؟من چیز زیادی از پدر و مادرم خواستم مگه؟؟

هیچکس تویه پارک نبود ... دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره... با صدای بلند گریه کرد...

داد میزد میگفت خدایا مگه من چه گناهی کردم؟ این رسمش هست؟ بسه دیگه...

خیلی گریه کرد ... از بس داد زده بود دیگه صداش گرفته بود و نمیتونست حرف بزنه...

فقط آروم اشک میریخت... ساعت 3 صبح بود که برادرش زنگ زد و به اصرار اون برگشت خونه...

موقع برگشت به خودش گفت : خدایا دیگه تولد و محبت نمیخوام ... هیچی نمیخوام...

با دل شکسته برگشت به خونه... بدون اینکه دیگه حرفی بزنه...

جمعه نهم تیر 1391 12:8 |- گم شده -|




حسام بدو بدو از دانشگاه اومد بیرون و مثل برق خودشو رسوند خونه....

خیلی خوشحال بود...بلاخره تونسته بود با اون دختری که میخواست دوست بشه

بلاخره تونسته بود آرزو رو بدستش بیاره... اصلا حال حسام توصیف کردنی نبود...

از بس خوشحال بود همه فهمیده بودن... تویه خونه همه بهش میگفتن چیه؟بهت جواب بله داده؟

حسام هم حس سنگین به خودش میگرفت و میگفت: کی؟من؟من اصلا اهل این حرفا و کارا نیستم..

بعدش یه نیشخند زیرکانه میزد و میرفت... شب شد...

حسام داشت به آرزو پیام میداد که دوست صمیمیش سینا بهش پیام داد و گفت: به به آقا حسام

تبریک میگم... کی بیام شیرینی بخوریم؟حسام هم با خوشحالی گفت: هروقت خواستی بیا ...

سینا به حسام گفت: حسام جون فقط یه چیز رو به عنوان بهترین دوستت بهت میگم:

 این دنیا و آدماش نامردن... ارزش عشق و محبت رو ندارن... تو آدم پاک و ساده ای هستی...

مراقب دلت باش... دلت خیلی صافه... هنوز نشکسته که بفهمی چی بهت میگم....

این دنیا و آدماش اگه بهتر از تو پیدا کنن دیگه تو رو نمیخوان... این خصلت روزگاره...

اما حسام از حرفای سینا ناراحت شد و به سینا با ناراحتی گفت: باشه....

روز به روز میگذشت و علاقه ی حسام به آرزو بیشتر از روز قبل میشد... اما آرزو .... هیچکس نمیدونه.

آرزو نمیدونست که سینا از رابطه ی حسام و اون خبر داره....

یه روز که حسام و آرزو داشتن تویه محوطه ی دانشگاه با هم صحبت میکردن سینا اومد و دید...

آرزو گفت: وای سینا ما دوتا رو دید...

حسام گفت: دید که دید... حسام میدونه که من تو رو دوست دارم.... میدونه که با هم هستیم...

آرزو گفت : وای نه تو رو خدا برو بهش بگو که ما با هم دوست نیستیم و همدیگه رو دوست نداریم...

حسام گفت: اخه چرا؟چرا واست سینا مهم هستش؟ولش کن بهش اهمیت نده....

آرزو گفت: نه مهم نیست ولی میدونی سینا خوشگله و پولداره و درسش هم خوبه....

حسام با این حرف آرزو از داخل آتیش گرفت فقط یه لبخند تلخ زد و گفت: باشه عزیزم ... باشه نفسم

حسام داشت آروم آروم خرد میشد.... دیگه اون شادی و نشاط قبلی رو نداشت....

یه روز آرزو به حسام پیام داد و از حسام خواست که شماره تلفن سینا رو بده که میخواد بده به یکی

از دوستاش...حسام هم با خنده گفت: باشه عزیزم من که دلیلشو نخواستم ....

حسام که به خاطره آرزو با سینا دیگه قطع رابطه کرده بود به سینا پیام داد و موضوع رو گفت.

سینا گفت : حسام جان من تو رو مثل داداش نداشته ام میدونم... همون اول میخواستم این پایان تلخ

رو بهت بگم اما تو در موردم بد فکر کردی.... الان هم اشکالی نداره.... من همه جوره کنارتم حسام...

واسه حسام خیلی سخت بود.... درک اینکه حسام چه حالی داشت واقعا سخت بود...

اما سینا واقعا حسام رو درک کرده بود... حسام رفت پیش سینا و بغلش کرد...

حسام گفت: سینا ..... سینا جان ببخشید.... دیگه طاقت نیاورد و بغضش ترکید...

با صدای بلند شروع به گریه کرد... سینا می تونست حال حسام رو بفهمه....

لباس سینا از اشکهای حسام خیس شده بود.... سینا بهش گفت:حسام جان به خدا ارزش نداره

تو اینقدر دوسش داری و اینطوری داری به خاطرش گریه میکنی و اون اینقدر راحت بیخیالت شد...

چند روز گذشت و آرزو با حسام قطع رابطه کرده بود... یه شب واسه سینا پیام اومد:

سلام آقا سینا... خوبین؟

سینا گفت شما؟.......... آره... این آرزو بود که به سینا پیام داده بود....

سینا رفتار خیلی خوبی با آرزو داشت.... طوری رفتار میکرد که آرزو نفهمه که چیزی تویه سرش داره...

چند روز گذشت و آرزو هر روز به سینا میگفت سینا من خیلی دوست دارم....

سینا هم یه بار برگشت گفت : منم دوست دارم عزیزم....

بلاخره قرار شد که سینا و آرزو همدیگه رو ببینن...

سینا آماده شد و سوار ماشین شد که بره سرقرار.....

موقع قرار رسید... آرزو اومده بود تویه پارک و روی صندلی نشسته بود.... به سینا پیام داد:کجایی؟

یه دفعه یه نفر از پشت بهش گفت: سلام عزیزم.... ببخشید دیر شد....

این بار نوبت آرزو بود که یه مقدار حالش گرفته بشه... اون حسام بود....

آره سینا و حسام با هم بودن....حسام یادگاری آرزو رو پرت کرد طرفش و گفت: خدانگهدار عزیزم....

 

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 18:37 |- گم شده -|

 

 

 

داشت با خودش حرف میزد...

خودکار رو برداشت با دست چپ حرف عقلش رو مینوشت با دست راست حرف دلش:

دست چپش نذاشت که دست راست شروع کنه به حرف زدن...

سریع با دست چپ خودکار رو گرفت و شروع کرد به نوشتن:

نمیدونم چرا این همه بدبختی واسه منه؟!!..

نمیدونم چرا همش منم که باید سرم به سنگ بخوره...

نمیدونم چرا فقط منم که نمیتونم خوشگذرونی کنم....

 نمیدونم چرا منم مثل بقیه آدما نمیتونم نمیتونم وجدانم رو خاموش کنم...

چرا نمیتونم هر غلطی که دلم خواست بکنم ولی وجدانم درد نگیره....

نمیدونم چرا نمیتونم جلوی دلم رو بگیرم که اینقدر احساسی نباشه...

نمیدونم چرا نمیتونم به دلم بگم: بس کن عاشقی رو .. بس کن وفا کردن رو...

بس کن مردانگی رو ... بس کن مهربونی رو ... بس کن ...

نمیدونم چرا با اینکه دلم این همه میشکنه اما بازم نمیتونه بی عشق زنده باشه....

نمیدونم چرا با اینکه این همه بی وفایی میبینه بازم وفادار باقی میمونه....

نمیدونم چرا با اینکه این همه خیانت و دروغ و دو رنگی میبینه اما بازم صاف و صادق میمونه....

محکم با دست چپ زد به قلبش بهش گفت : بس کن دیگه بس کن...

این همه تنها موندی و پوسیدی اما هنوز زنده ای ...

نتونستی یک یار و یاور واسه خودت پیدا کنی...

نتونستی به این دنیا و آدماش بفهمونی که همه چیز پول نیست همه چیز نامردی نیست

همه چیز دو رنگی نیست همه چیز دروغ و خیانت نیست...

نتونستی بفهمونی که میشه با مهربونی و راستگویی و وفاداری زندگی خوب و خوشی داشت...

دور چشم چپش اشک جمع شده بود... نتونست دیگه طاقت بیاره....

آروم آروم اشک هاش از چشم چپش ریخت روی کاغذ .... نوشته هاش خیس شد...

گفت : بیا حتی حاضر نیستی این حرفا رو بشنوی ....

خواست کاغذ رو پاره کنه اما دست راست نذاشت.... خودکار رو برداشت و شروع کرد به نوشتن:

گفت : تو میبینی اون چیزی رو که من میدونم و من میدونم اون چیزی رو که تو میبینی...

اگه قرار باشه که منم بشم مثل بقیه آدما باید تو رو از دست بدم....

اگه من مثل اونا بشم میمیرم... دیگه قلبی وجود نداره... ای عقل من اگه بمیرم تو هم میمیری...

می بینی این همون عشقی هست که تو میگی وجود نداره...

تو خبر نداشتی ولی من به خاطره تو.....

تموم درد و رنج رو تحمل میکردم......

 به خاطره اینکه تو زنده بمونی من با اینکه شکستم اما بازم طاقت آوردم.....

آروم آروم از چشم راست هم اشک ریخت روی کاغذ...

حالا کاغذ با اشک دو چشم خیس شد...

هر دوتا دست با همدیگه کاغذ رو برداشتن چسباندن به دیوار تا همیشه ببینن...

 

جمعه بیست و یکم بهمن 1390 15:26 |- گم شده -|



بدو بدو اومد خونه و نفس نفس میزد... خیلی خوشحال بود... وای خدایا شکرت

اینقدر خوشحال بود که دیونه شده بود...

واسه آروم شدن ، خودش رو به در و دیوار میزد....

مادر علی اومد گفت : چیه علی؟چته؟ عاشق شدی؟

علی گفت: کاش عاشق میشدم مامان.... دانشگاه دولتی قبول شدم....

مادرش گفت: وای راست میگی؟ از تو انتظار نداشتم علی...

علی خورد تویه ذوقش ! گفت: یعنی چی مامان؟ این چه حرفیه...؟ یه لحظه علی رو بغض گرفت

مادرش گفت: شوخی کردم عزیزم ... شوخی کردم پسرنازم.... آفرین پسرم... آفرین علی جان

بیا بغلم بوست کنم......

علی خیلی خوشحال بود.... خیلی تلاش کرده بود...رشته ای هم که دوست داشت قبول شد.

خلاصه بعد از مراسم جشن قبولی علی در دانشگاه بلاخره علی رفت دانشگاه........

علی از اینکه به آرزوش رسیده بود خیلی خوشحال بود....

روز اول دانشگاه بود و علی از اینکه خودش رو بین دانشجوها میدید احساس غرور میکرد...

خلاصه چند روزی گذشت و علی آقای ما اینقدر خوشحال بود که هر روز میرفت دانشگاه....

حتی یکبار روز جمعه بلند شد رفت دانشگاه که خودش از کار خودش خنده اش میگرفت..

یکی دوماهی گذشت ... حس خوشحالی علی داشت کم میشد... تا اینکه....

یکروز علی که سرکلاس نشسته بود یک دختر خانوم زیبا در کلاس رو زد و اومد داخل...

دختر گفت: سلام استاد... اجازه هست بشینم؟ استاد گفت :بله بفرمایین...

چشمای همه ی پسرا رویه اون دختر بود.... حتی دخترا هم داشتن اون رو نگاه میکردن

خلاصه استاد خودشو کشت تا نگاه دانشجوها رو به خودش جلب کنه...

علی موقعی که استاد داشت اسامی دانشجوها رو میخوند منتظر این بود که اسم دختر رو بشنوه

بلاخره استاد صداش کرد: خانوم نگین صالحی... دختر دستش رو به نشونه ی حضور بلند کرد...

علی واسه خودش داشت فکر میکرد... وای نگین و علی .... چقدر بهم میان...

من که قیافم قشنگه نگین هم که قشنگ بچمون میشه عروس دریا....

تویه همین فکرا بود که دوست علی زد به پای علی که استاد داره تو رو صدا میکنه...

آقای علیرضا مجیدی؟ علی گفت: بله استاد... استاد گفت: حواست کجاست پسر ؟عاشق شدی؟

علی یاد موقعی که مادرش همین حرف رو موقع قبولیش تویه دانشگاه بهش زد افتاد...

به استاد گفت : ببخشید حواسم نبود...

استاد گفت: وقتی شما جوونا حواست نباشه خدا به داد ما پیرا برسه...

خلاصه روزها گذشت و گذشت.... علی همینطور تویه خیالش داشت واسه خودش رویا بافی میکرد...

درس علی بد نبود... بین پسرا درسش از همه بهتر بود....

یه روز علی که تویه حیاط نشسته بود دید یکی داره صداش میکنه.... آقای مجیدی؟؟

با تعجب برگشت نگاه کرد... وای نگین بود....بله بفرمایین؟

- سلام آقای مجیدی؟خوب هستین؟

- سلام. بله شما خوب باشین منم خوبم...

- نگین گفت : بله؟؟

- علی گفت : هیچی.خدا رو شکر خوبم..

-نگین : بله. میخواستم بگم راستش من چند جلسه ی اول کلاس ریاضی رو نبودم از هر کسی

هم پرسیدم مثل اینکه جزوه اش کامل نبود و اسم شما رو دادن و گفتن که شما جزوتون کامله درسته؟

- علی داشت خجالت میکشد و میخندید گفت:خب نمیدونم و هر چی که استاد سرکلاس گفته نوشتم...

- خوبه. میشه جزوتون رو بهم بدین...

- علی در حالی که دستپاچه شده بود گفت: بله بله.صبر کنید...

اومد در کیفش رو باز کنه همه ی وسایلش

ریخت بیرون...

- نگین گفت : خب اشکالی نداره من تویه حیاط نشستم پیدا کردین بدین بهم لطفا...

نه چیزی نیست الان پیدا میکنما.... باشه حالا پس شمارتون رو بدین که بهتون خبر بدم...

-نگین گفت: چی؟شماره واسه چی؟ من دارم میگم تویه حیاط نشستم ...

- علی بنده ی خدا بدجوری حول شده بود... گفت: نه منظورم شماره صندلی که میشینید رو بدین؟

- نگین گفت : مگه صندلی های تویه حیاط شماره داره؟

علی که یه چیزی گفته بود و خودش هم توش مونده بود

گفت: آره مثلا ببین این سمت چپی یک هست

و کناریش دو و بعدیش سه ... تا آخر دیگه...

- نگین فهمید منظوره علی رو ... خندید و گفت باشه : پس من صندلی سومی میشینم....

علی که بدجوری عرق کرده بود و استرس داشت بعد از رفتن نگین سرش رو چرخوند

دید همه دارن اون رو

نگاه میکنن... به چند نفر گفت: چیه؟ به چی نگاه میکنید:

فیلم سینمایی تموم شده برین خونه هاتون....

یکی از پسرا گفت: تو رو خدا شانس مردم رو ببین.... علی با شنیدن این حرف آروم خندید ...

وسایلشو جمع کرد و جزوه و پیدا کرد.... با خودش گفت : برم الان جزوه رو بدم بهش چی بگم؟

کی جزوه رو ازش بگیرم؟ چطوری بهش بگم که ازش خوشم میاد؟واااااای.خدایا چیکار کنم؟کمکم کن...

علی یه نفس عمیق کشید و به خودش گفت علی وقتی حرف میزنی نخند...

رفت و نگین رو صدا کرد... اینقدر حول بود که به اسم کوچیک صداش کرد و گفت : نگین خانوم؟

حالا نوبت دخترا بود که با تعجب نگاشون کنن... خانوم صالحی این جزوه....

نگین گفت: مرسی آقای مجیدی فقط من کی جزوه رو بهتون بدم؟

علی باز داشت میخندید حرف میزد: گفت میخواین بعد ازظهر تویه شهر ازتون بگیرم؟

نگین باز با تعجب پرسید : بعد از ظهر؟ تویه شهر؟؟؟؟؟ چرا تویه شهر؟

علی که باز گند زده بود نمیدونست چی بگه؟

گفتش: راستش من دیگه کلاس ندارم دارم میرم واسه همین...

نگین گفت : مگه الان شما کلاس ندارین؟علی گفت: ای وای راست میگین ولی من باید برم جایی...

به هر حال نگین قبول کرد و واسه بعد از ظهر تویه شهر قرار گذاشتن....

علی مجبور شد که کلاس آخرشو شرکت نکنه و به خاطره حرفی که زده بود از دانشگاه بره بیرون....

خلاصه بعد از ظهر شد و علی یک ساعت زودتر رفته بود سرقرار...

با لباس مجلسی رفته بود سر قرار ...

هرکسی رد میشد بهش میگفت خوشگله با لباس عروسی تویه

خیابون چیکار میکنی؟؟هر کسی که میرسید یا یه طوری نگاهش میکرد یا یه چیزی بهش میگفت....

خلاصه نگین اومد و جزوه رو داد میخواست که بره... علی گفت: میشه یه چیزی بگم؟

نگین گفت : بفرمایین؟ علی بدجوری دستپاچه شده بود...

قلبش داشت تند میزد...نمیدونست چطور بگه...

نگین گفت: بفرمایین دیگه؟ علی گفت : جزوه چطور بود؟خوب بود؟مشکلتون رو حل کرد؟

نگین هم که منتظر حرفی دیگه بود.... با عصبانیت گفت: بله... خداحافظ

علی گفت : خداحافظ.... بدجوری عصبی شده بود.... همینطوری که نگین داشت میرفت علی داد:

خدایا چطوری بهش بگم دوسش دارم؟ نگین شنیدو یک لحظه ایستاد و خندید. اما علی نفهمید....

علی رفت خونه و با تموم عصبانیت جزوه رو محکم کوبید تویه دیوار.... داشت به خودش فحش میداد...

یه دفعه دید که برگه های جزوه از هم جدا شدن و روی یکی از جزوه ها یه دست خطی هستش....

آروم آروم رفت جلو دید با خودکار قرمز نوشته شده منم دوست دارم... از طرف نگین.

یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 12:58 |- گم شده -|



سارا بعد از چند ساعت بیهوشی بلاخره بهوش اومد...

به خاطره ضربه ای که به پهلوی سارا تویه تصادف خورده بود سارا کلیه هاش رو از دست داده بود

هیچکسی گروه خونش به سارا نمیخورد...

سارا از پرستار پرسید که کی بوده به من کلیه داده؟

پرستار گفت : گفت که اسمشو نگیم...

سارا خیلی دنبالش گشت اما پیداش نکرد...

دو ساعت بعد سعید با یه دسته گل بزرگ اومد دیدن سارا....

-  سلام عشق من... خوبی خانومم؟

- سلام...

- خدا رو شکر که خوبی عزیزدلم... خیلی دلم برات تنگ شده بود... سارا جان! چیزی شده عزیزم؟

- سعید خیلی بی معرفتی... انتظار داشتم زود از همه بیای ملاقاتم....

- ببخشید عزیزدلم... به خدا کار واسم پیش اومده بود...الهی فدای خانومم بشم ببخشید

- کاری از من مهم تر بود؟ سعید دلمو شکستی...

- حق با تو هستش عزیزم... ببخشید

سارا از بیمارستان مرخص شد... چند روز تویه خونه استراحت کرد....

سعید هر روز میرفت پیش سارا و ازش مراقبت میکرد...

روزها همین طور میگذشت و سارا حالش بهتر و بهتر میشد...

همینطور که حالش بهتر میشد علاقه اش به سعید کمتر میشد...

سعید هر روز علاقه اش بیشتر میشد به سارا .... ولی یه مشکلی بود...

سارا به سعید شک کرده بود... سعید خیلی حالت تهوع داشت...

گاهی اوقات خون بالا میاورد... هر روز حال سعید بدتر میشد...

سارا دیگه نتونست تحمل کنه... یه روز که سعید اومد خونه دید سارا نیست...

رفت رویه تختخواب دید یه نامه افتاده... وقتی داشت نامه رو باز میکرد دستش میلرزید...

میتونست داخل نامه رو حدس بزنه... سارا ولش کرده بود... سارا گفته بود:

-  من نمیتتونم با یه آدم مریش زندگی کنم... نیمتونم عمرمو پای یک آدم مریض سر کنم...

سعید برو دنبال زندگیت... خداحافظ

سعید لبخند تلخی زد و دوتا دونه قطره اشک آروم چکید رویه نامه...

 یواش یواش اشکهاش  از گونه هاش سرازیر شد...

نامه از اشکهای سعید خیس شد...

سعید آروم زیر لب گفت : حق با تو هستش عزیزم... برو خوش باش...

بعد از چند هفته خبر مرگ سعید رو به سارا دادن... این خبر روی سارا تاثیری نداشت

اما به سارا گفتن که سعید یه نامه واست نوشته...

نامه رو به سارا دادن... حالا نوبت سارا بود که موقع باز کردن نامه دستش  بلرزه...

وقتی سارا نامه رو باز کرد انتظار داشت که سعید اون رو نفرین کرده باشه

انتظار داشت که سعید به اون فحش داده باشه و.....

اما وقتی نامه رو باز کرد اشک دور چشماش جمع شد...

بغض کل وجود سارا رو گرفت... تویه نامه نوشته شده بود:

-  سلام به بهترین عشق دنیا.... خوبی خانومم؟ببخشید که نتونستم کنارت باشم

ببخشید که نتونستم لیاقت داشتنت رو داشته باشم...

ببخشید که نتونستم نیازهاتو برطرف کنم...

عزیزدلم تو خیلی در حق من خوبی کردی ، ازت ممنونم

فقط ازت میخوام سرقبرم بیای و یه شاخه گل برام بیاری...

تنها راهی هست که میتونم آرامش پیدا کنم... خداحافظ زندگی من

سارا رفت سرقبر سعید... همین که متن روی قبر رو خوند بغضش ترکید...

روی قبر نوشته بود : عشق من ، من به تو عضوی از بدنم رو دادم که باعث مرگم شد

اما تو به من با عشقت یه دنیای دیگه ای رو دادی که با هیچی حاضر نیستم عوض کنم...

سارا بعد از پرس وجو فهمید سعید کلیه اش رو به سارا داده

و خودش هم به خاطره فشار زیاد به کلیه و کبدش مرده...

چهارشنبه چهاردهم دی 1390 23:8 |- گم شده -|



   مدرسه تعطیل شد...

سروش کیفش رو به دوستش حمید داد و با تموم سرعت به طرف مدرسه سحر رفت.

تویه راه به خودش میگفت : این بار دیگه بهش میگم...

بهش میگم که دوسش دارم میگم که الان نزدیک به 3 ماه هست که من دارم همش میرم دنبالش و از دور فقط نگاهش میکنم

اما می ترسم که بهش بگم... می ترسم بهش بگم دوسش دارم. می ترسم که جواب رد بهم بده رسید جلوی در مدرسه ...

همه داشتن با خوشحالی و سر و صدا میامدن بیرون...

اما بین اونا یک نفر بود که قدمهای کوچیک و آروم داشت و هیچ صدایی ازش در نمیامد... چهره ی زیبایی داشت...

سحر سرش رو آروم بلند کرد و سروش رو اونطرف خیابان دید اما بی توجه به سروش به راهش ادامه داد

سروش سریع رفت دنبال سحر...

هرطوری بود جلوی سحر رو گرفت رو بهش گفت : سحر خانوم میشه یک دقیقه بهم فرصت بدی؟

میشه یک دقیقه به حرفام گوش کنی... قول میدم سریع تموم شه سحر گفت : بفرمایین...

سروش گفت: من از شما خوشم میاد...

و 3 ماه هست که دارم دنبالتون میام اما ترس اینکه جواب رد ازتون بشنوم بهم اجازه نمیداد که بیام جلو و باهاتون حرف بزنم...

سحر: خب من باید چیکار کنم؟

سروش: راستش میخواستم بگم اگه اجازه بدین با هم دوست بشیم؟

سحر سرش رو آورد بالا و تویه چشمای سروش نگاه کرد و اشک دور چشماش جمع شد و آروم لبخند زد  و به سروش گفت :

از اینکه میخوای با من دوست بشی مطمئنی؟

سروش گفت : آره به خدا. سحر قبول کرد...

اون دوتا با هم دوست شدن و با هم قرار میزاشتن و با هم بیرون میرفتن...

سحر بدجوری وابسته و عاشق سروش شده بود.... نفسش به نفس سروش وصل بود....

هر روقت سروش میخواست کاری کنه یا جایی بره سحر بهش میگفت: سروش جونم مراقب باش هر وقت سروش واسش مشکل

پیش میامد سحر با تموم وجودش کنار سروش بود...

هروقت سروش احتیاج به کمک داشت یا دلش میگرفت تنها سحر بود که مثل کوه پشتش بود...

اما سروش هیچکدوم اینها رو نفهمید....

بلاخره سروش بعد از 3 ماه خسته شد... رفت و با یکی دیگه دوست شد... اون دختر دقیقا مثل سروش بود....

سحر ضربه ی بزرگی خورده بود.... از سروش خواهش میکرد که تنهاش نزاره اما فایده ی نداشت... سروش رفته بود...

خیلی اصرار کرد خیلی گریه کرد اما هیچی... سروش بعد از گذشت چندماه فهمید چه اشتباه بزرگی کرده...

فهمید که وقتی نیاز به یک تکیه گاه داشتش کی بودش که مثل کوه پشتش بود نمیزاشت که قند تویه دلش آب بشه...

وقتی دلش میگرفت کی بود که آرومش میکرد...

کی بود که همیشه و همه جا مراقبش بود سروش برگشت اما خیلی دیر شده بود... سحر رفته بود....

از اون شهر رفته بود.... سروش رفت از همسایه ها پرسید اونا بهش گفتن: سال پیش دخترش افسره شده بود بیماری قلبی پیدا

کرد پدر و مادرش خیلی واسه بچشون خرج کردن اما فایده نداشت دخترش بیمارش خیلی شدید شد و فوت کرد...

پدر و مادرش هم از این شهر رفتن....

سروش رفت سر قبر سحر و رویه قبرش نوشته بود: مهم نیست که منو دوست داری یا نه؟مهم اینه که میدونی من دوست دارم.

بهت قول نمیدم تا وقتی برگردی منظرت بمونم ولی بهت قول میدم که وقتی برگشتی جونمو واست بدم بهم قول بده وقتی برگشتی

یه گل سرقبرم بزاری... دوست دارم سروش بعد از خوندن این جمله ها رویه قبر سحر نوشت : منو ببخش هنوز اگه میتونی اگه

مثل قدیما مهربونی.... منو ببخش اگه از تو بریدم اگه شکستی و هیچی ندیدم منو ببخش عشق من دوست دارم بعد از نوشتن این

جمله ها دیگه هیچکس سروش رو ندید........  

سه شنبه ششم دی 1390 20:23 |- گم شده -|


از خواب بلند شد... شوهرش کنارش نبود...ترسید

با خودش گفت :یعنی اون رفته؟

جوابش رو هم خودش با تردید میداد: نه اون امکان نداره بره

آخه ما تازه ازدواج کردیم.امکان نداره اون منو تنها بزاره...

من فقط بهش یه دروغ گفتم... یعنی علاقه ی اون به من اینقدر کم و بی ارزش بود؟

خیلی نامرده اگه بخواد منو تنها بزاره...

با تموم ناراحتی و عصبانیت از تختخواب بلند شد...

بدون هیچ کاری رفت جلوی آیینه و به خودش نگاه کرد...

از خودش هم ناراحت بود به خاطره دروغی که به شوهرش گفته بود...

با اینکه اون دروغ کوچیک بود اما بازم دروغ بود...

رژ لب رو برداشت و رویه آیینه نوشت  : " دوست ندارم "

رفت و صورتشو شست و میخواست چای درست کنه که ...

صدای در خونه رو شنید... سریع رفت ببینه که کی هست؟

شوهرش بود... شوهر گفت: سلام خانومم.

صبح بخیر رفتم دوتا نون خریدم تا با هم یه صبحونه ی خوشمزه بخوریم.

زن بعد از دیدن شوهرش دوید به طرف آیینه . با لباسش ن دوست ندارم رو حذف کرد.

بعد رفت و صبحونه رو آماده کرد.

پنجشنبه یکم دی 1390 23:16 |- گم شده -|



پارسا داشت تویه خیابون راه میرفت... داشت فکر میکرد... داشت گریه میکرد...

سوال تویه ذهنش زیاد بود.... حرف تویه دلش زیاد بود... فکر تویه سرش زیاد بود...

بغض سنگینی داشت... دل شکسته ای داشت... پاهای خسته از حرکتی داشت...

صدای خنده از اون طرفه خیابون به گوشش رسید....

سرشو بلند کرد دید یه دختر و پسر عاشق دارن با هم قدم میزنن و میخندن....

آتیش وجودش شعله ور شد.... بغض درونش سنگین تر شد... چشماش خیس تر شد....

میخواست یه جوری داد بزنه که صداش به گوش همه ی دل شکسته ها برسه....

پارسا و سپیده عاشق هم بودن.... پارسا و سپیده واسه هم می مردن....

پارسا و سپیده دو نفر نبودن ، یک نفر بودن...

پارسا به سپیده میگفت بدون تو نمیتونم و سپیده به پارسا میگفت تو دلیل زنده بودن منی...

اما چی شد؟؟؟ کی میدونه؟؟؟ پارسا میدونه یا سپیده؟؟؟

پارسا هنوز گیج بود... دنبال دلیل میگشت... به خودش فقط میگفت چرا؟؟

چرا سپیده قبول نکرد؟ چرا سپیده نخواست که واسه هم بشیم؟

چرا سپیده نخواست ازدواج کنیم؟

چرا سپیده رفت؟ چرا سپیده حتی گریه نکرد؟

چرا سپیده دیگه نمیگفت تو دلیل زنده بودن منی؟

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟

میخواست این چرا رو داد بزنه... داشت از داخل آتیش میگرفت...

قلبش مثل یه کوه آتشفشان آماده ی فوران بود...

کافی بود که دلیل پیدا کنه واسه فوران کردن...

داشت همینطوری راه میرفت که خودشو تویه خیابونی دید

که واسه اولین بار با سپیده قرار گذاشته بود...

وای خدایا.... حال پارسا قابل توصیف نبود ...

چشماش قرمز شد.... اشک مثل آبی که پشت سد هست

دور چشماش جمع شده بود... بغض تویه گلوش مثل کوه تلمبار شده بود...

بازم جلوش خودش رو گرفت که گریه نکنه که تیر خلاصی زده شد....

هوا ابری شد و بلافاصله بارون بارید...

پارسا و سپیده عاشق بارون بودن .... اونا هم دیگه رو زیر بارون پیدا کرده بودن...

دیگه پارسا نتونست جلوی خودشو بگیره.... با تمومه وجودش داد زد:

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا !!!!

آخه چـــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟ چــــــــرا ولم کرد؟بهم بگو خــــــــــــــــــــــــدا

بغض تویه گلوش ترکید بلاخره ....

اون اشکی که مثل آب جمع شده پشت سد بود بلاخره سد رو شکست....

بدجوری داغون بود... نمیدونست داره کجا میره اما فقط میرفت...

داشت از خیابون رد میشد که ....

ماشین میاد و میزنه به پارسا.... بلافاصله می برنش بیمارستان....

تویه راه ازش می پرسیدن:

کی هستی؟خونتون کجاست؟شماره تلفن خونتون چنده؟

اما ضربه سنگینی به سرش خورده بود....

تویه جیب هاشو نگاه میکنن تا شاید آدرس و شماره تلفنی پیدا کنن

که بتونن به خونوادش خبر بدن اما....

فقط یک کاغذ پیدا میکنن که وسط کاغذ با رنگ قرمز نوشته شده

دیگه دوست ندارم از طرف سپیده....

پارسا که هنوز چشماش باز بود چشمش به چیزی میفته....

ای واااااااای.... یه نوشته پشت کاغذ بود....

پارسا جوونم دیگه دوست ندارم ولی واست میمیرم... من حاضرم باهات ازدواج کنم....

همین که این نوشته رو خوند یه قطره اشک آروم از روی گونه اش افتاد پایین و لبخند تلخی زد و .....

                  چشماشو واسه همیشه بست........


دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 23:43 |- گم شده -|



تلفن سعید زنگ خورد و آهنگ زنگ ، آهنگ شادمهر بود که میخوند ای همه ی وجود من نبود تو نبود من... سعید سریع اومد تلفنش رو جواب داد . سروناز بود... واسه امروز تویه پارک قرار گذاشتن...

سعید و سروناز خیلی وقت بود که با هم آشنا شده بودند و خیلی هم همدیگه رو دوست داشتند...

همه حسرت این دوتا رو میخوردند... معنای واقعی عشق تویه وجود اون دوتا بود. اون روز سعید رفت تویه پارک و منتظر سروناز شد. سروناز اومد و با همدیگه صحبت کردند و بازی کردند و بعد از گذشت چند ساعت سروناز گفت : سعید عزیزم ، من دیگه باید برم.داره دیرم میشه عشقم...

سعید گفت: باشه نفسم پس منم تا یه جاهایی باهات میام تنها نری.

کنار خیابون یه دست فروش ایستاده بود و آبنبات و .... میفروخت. سعید گفت : سروناز صبر کن واست یه دونه بخرم عزیزم اما سروناز نشنید و داشت از خیابون رد میشد که کیفش از دستش افتاد. خم شد که کیفش رو برداره که سعید چشمش افتاد به طرف ماشینی که داشت به سرعت میامد و حواسش به خیابون نبود... سعید آبنبات رو پرت کردش و با تموم سرعتش دوید سمت سروناز و داشت داد میزد سروناز مراقب باش.... اما سروناز حواسش نبود... سعید به سروناز رسید و اونو هل داد و انداخت اونطرف اما ماشین سعید رو زد....

سروناز نمیفهمید چی شده بود یعنی بدجوری تحت تاثیر بود و فقط داد میزد سعید ... سعید تو رو خدا بلند شو ... سعید من بدون تو نمیتونم... با تموم دست پاچگی زنگ زد و اورژانس اومد و سعید رو بردن بیمارستان... اما سروناز باید میرفت خونه...

سعید رو بردن بیمارستان و سروناز برگشت خونه...بغض بدجوری سروناز رو گرفته بود... روز و شبش شده بود گریه و ناله...

چند روز بعد گوشی سروناز زنگ خورد: باز هم صدای شادمهر.. ای همه ی وود من نبود تو نبود من....

سروناز با بی میلی به تلفنش نگاه کرد اما وقتی یکدفعه انگار برق گرفتش و سریع تلفن رو جواب داد...

سلام عزیزم . خوبی نفسم؟چطوری سعیدم؟دلم واست یه ذره شده....

سلام گلم.ممنون بد نیستم.تو خوبی عشقم؟ منم دلم برات تنگ شده بود... چند روز به همین روال گذشت و اون دوتا باز هم خوش بودن... اما سعید دچار سردرد های شدید شده بود... به اصرار سروناز رفت آزمایش داد...

فردای اون روز سعید رفت جواب آزمایش رو گرفت و بدجوری سعید رو بهم ریخت.سعید بعد از تصادف خون مردگی(طومار) تویه سرش درست شده بود.سعید بدجوری گیج و منگ شده بود...

تلفنش زنگ میخورد و اما توجه نمیکرد... بعد از یک ساعت بلاخره تلفنش رو جواب داد.سروناز بود...

سروناز:سعید معلومه کجایی؟یک ساعته دارم بهت زنگ میزنم اما جواب نمیدی..!

سعید:ببخشید عزیزم من خوابم برده بود .معذرت میخوام.

سروناز: اشکالی نداره.. چی شد ؟جواب آزمایش رو گرفتی؟

سعید:هان؟!آره گرفتم..

سروناز:خب ؟چی شد؟

سعید: چی چی شد؟

سروناز: جواب آزمایش دیگه؟وا سعید تو حالت خوبه؟

سعید:آهان.آره نفسم.چیزی نبود . گفتش چیزی نیست.

سروناز:باشه عزیزم.

سعید فرداش رفت با دکتر صحبت کرد . دکتر گفت باید عمل بشی.ولی عمل هم زیاد رضایت بخش نیست.احتمال زنده ماندن خیلی کمه...

سعید مات و مبهوت مونده بود...نمیدونست چیکار کنه...هر روز سردرد هاش بیشتر میشد...

با تموم علاقه ای که نسبت به سروناز داشت اما از خودش گذشت...اخلاقشو عوض کرد...

کاری کرد که  سروناز از کارهای سعید بدش بیاد و اونو ول کنه... اما سروناز عشقش محکم تر از اونی بود که بخواد با این کارها از عشقش بگذره...

به هر حال سعید یک نامه برای سروناز نوشت و برای همیشه رفت و کسی دیگه هیچ نشونی ازش پیدا نکرد

سلام به تو فرشته ی زندگی من

عشق خوبم ازت میخوام اگه دوسم داری بدون هیچ حرفی درخواست منو قبول کنی...

ازت میخوام بری دنبال زندگیت...من نمیتونم تو رو خوشبخت کنم...

حرف آخرم دنیای احساس من:

نپرس چرا نپرس پطور... نمیتونم برات بهونه بیارم... اما فقط بهت میگم... دوست دارم .دوست دارم.

خداحافظ امید زندگی من

سروناز در حالی که داشت آروم آروم اشک می ریخت پایین نامه نوشت: ای همه ی وجود من نبود تو نبود من....

 

جمعه بیستم آبان 1390 22:39 |- گم شده -|





هر روز بعد از ظهر ساعت 5 با یک دسته ی گل میرفت و داخل یک پارک میشست.

با لباس های شیک و جذاب ، موهای اصلاح شده و زیبا ، و دسته های گلهای زیبا....

هرکسی که از تویه پارک رد میشد یه نگاه به این پسر مینداخت و با تعجب رد میشد...

بعضی دختر خانوما هم که رد میشدن یه زیر چشمی نگاهش میکردن و بهش لبخند آرومی میزدن و میرفتن....

اما پسر با تموم جذابیت و زیبایی که داشت به هیچ یک از افرادی که از تویه پارک رد میشدن توجه نمیکرد

و با خودش میگفت : امیر آماده باش که ساعت 6 سارا میاد... امیر داشت از استرس هلاک میشد...

بدنش میلرزید و بدجوری صورتش سرخ شده بود...

آخه بنده ی خدا تا به حال با سارا فقط تلفنی هر زده بود....

خلاصه 2 ماه میشد که امیر با همین سر و وضع هر روز میامد تویه پارک میشست و منتظر سارا بود...

نگهبان پارک دیگه عادت کرده بود به حضور امیر...

اما واسش یک سوال بود چرا این پسر هر روز میاد با این سر و وضع و یک دسته ی گل منتظر میشینه اما

کسی نمیاد که باهاش کاری داشته باشه؟؟؟

روزها همین طوری میگذشت و امیر همچنان هر روز میامد و میرفت...

بدون اینکه حتی یکبار هم سارا رو از نزدیک ببینه.....

همیشه موقع برگشت به خودش میگفت چرا سارا نیومد؟

نکنه اومده و منو از دور دیده ازم خوشش نیومده و رفته؟نکنه مامان و باباش فهمیدن که با من دوسته؟

نکنه داداشش دعواش کرده؟نکنه......

هزاران فکر تویه ذهن امیر میومد و این پسر رو هر روز از نظر روحی پیرتر و شکسته تر میکرد...

بعد از گذشت تقریبا 6 ماه یک روز وقتی امیر دوباره با همون وضع اومد سرقرار نگهبان با عصبانیت به امیر گیر

میده و میگه نمیخواد که رویه این صندلی بشینی و با امیر دعواش میشه....

که یک دفعه بدجوری سر امیر گیج رفت و خورد زمین.

نگهبان پارک وقتی امیر رو دید سریع بردش بیمارستان و به  پدر و مادر امیر خبر  داد...

وقتی پدر و مادر امیر اومدن داستان رو واسه نگهبان توضیح دادن.

سارا سرطان خون داشته و 9 ماه پیش جونشو از دست میده و امیر دچار اختلالات روانی میشه.

واسه همین هر روز میره تویه  پارک منتظره سارا میشینه..............

نگهبان بدجوری از کار خودش پشیمون میشه و میشینه به گریه  و زاری ............

شنبه هفتم آبان 1390 22:22 |- گم شده -|



روزی روزگاری بود ...

تویه شهر کوچیک دختر و پسری بودن که عاشق همدیگه بودن...

اینقدر همدیگه رو دوست داشتن که اگه یک روز همدیگه رو نمیدیدن مریض میشدن و... .

این دوتا با هم قرار میزارن که تا آخرش با هم باشن و با هم ازدواج کنن... .

بعد از 3 سال که دختر و پسر بزرگتر شده بودن و دیگه  وقت ازدواجشون بود یک روز پسر به دختر گفت:

عزیزم بلاخره اینه همه صبر و تحمل به پایان رسید... من با مادر و پدرم صحبت کردم که واسه فردا شب

با پدر  و مادرت صحبت کنن که بیایم خواستگاریت.. وای که چقدر خوشحالم..

اما دختر فقط یک لبخند تلخی زد و گفت آره... . پسر بهش گفت : عزیزم چیزی شده؟چرا ناراحتی؟چرا

خوشحال نیستی؟اگه چیزی شده خب بگو

دختر گفت: میدونی تو کار درست و حسابی نداری فقط یک معلم ساده ای...

خونه ی خوبی نداری و من احساس ناراحتی میکنم داخل اون خونه...

سر و وضع خوبی نداری و من عذاب میکشم از این همه نقص...

منو ببخش من نمیتونم با تو ازدواج کنم...

بعد از چند لحظه یک ماشین مدل بالا اومد و جلوی پای دختر نگه داشت .گفت سلام عزیزم بدو بریم که

مهمونی دیر شد...

پسر بدجوری حالش گرفته شد اون لبخندی که از ته دل روی صورت پسر نقش بسته بود حالا تبدیل

شده به یک چاقویی که قلبش رو داشت پاره پاره میکرد... بغض سنگینی کل وجود پسر رو گرفته بود..

داشت برمیگشت خونه .. تویه راه یکدفعه بلند میزد زیر خنده و بعدش گریه کرد ..مردم میگفتن این

دیوونه رو ببین.. هنوز نتونسته بود باور کنه اون کسی که همیشه از عشق و وفاداری حرف میزد حالا

همچین کاری باهاش کرده باشه... .

گذشت و رفت... پسر از ضربه ای که خورده بود بدجوری افسرده شده بود... دیگه میل به هیچ کاری

نداشت... فقط هر روز از خونه می رفت بیرون اون جاهایی رو که با دختر رفته بود مرور میکرد و به یاد

می آورد...

یک روز که از سر کوچه ی دختر رد میشد یکی جلوش رو گرفت و ازش در مورد دختر و خانواده دختر

پرسید و گفت که واسه ی امر خیر هستش... پسر نمیدونست چی بگه فقط تعریف کرد همون موقع

دختر از خونه بیرون میاد و پسر رو میبینه که داره با یکی از آشناهای خواستگارش صحبت میکنه...

با تموم عصبانیت میاد جلو و یک سیلی محکم تویه صورت پسر میزنه و میگه چرا دروغ میگی؟چرا

همش بد میگی؟پسر میفهمه که دختر داره اشتباه فکر میکنه به اون فرد میگه ببخشید من دیونه ام

حواسم نبود ... راهش رو میگیره رو میره پسر.

بلاخره دختر با اون خواستگار پولدارش ازدواج میکنه و بعد از چند سال  به خاطر بدرفتاری های پسر

ازش طلاق میگیره ...

یک روز پستچی درخونه ی دختر رو میزنه و یک نامه به دختر میده...

دختر میره و نامه رو باز میکنه... بعد از چند دقیقه اشک جلوی چشمای دختر رو میگیره و سریع

لباساش رو می پوشه و از خونه میزنه بیرون...وقتی به جلوی در پسر میرسه زنگ در خونه ی پسر رو

میزنه ولی کسی جواب نمیده..یکی از همسایه میاد بیرون و میگه بنده خدا  3سال پیش پدر و مادر

پسر از غصه ی پسر دق کردن و مردن... پسر هم اینقدر غمگین و افسرده بود که داخل خونه از تنهایی

مرد... دختر بعد از شنیدن این حرف میزنه زیر گریه و نامه از دستش میفته تویه جوی آب...

نامه از طرف پسر بود و داخل نوشته بود:

سلام گل من

خوبی؟میدونم که ازم  بدت میاد ولی من دیگه نیستم...فقط میخوام بگم گلم من حتی تویه اون دنیا

هم دوست دارم و خواهم داشت...راستی یادت میاد اون روز زدی تویه صورت من؟اون روز داشتی

اشتباه میکردی... من همش از تو خوب گفتم فکر کنم به خاطره همون هم قبول کردن...در هر واست

آرزوی خوشبختی میکنم...

دوست دارم عشق من.خداحافظ

دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 19:25 |- گم شده -|




پسر با صدای خش دار  و گلویی پر از  بغض داشت داد میزد: خواهش میکنم تنهام نزار

من میمیرم اگه منو تنها بزاری.تو تموم امید من واسه زندگی هستی.خواهش میکنم نرو

اما دختر رفت و به حرفای اون توجهی نکرد. پسر چند وقت بعد خودکشی کرد و مرد.

 چند مدت بعد دختر عاشق یک پسر دیگه شد. اونقدر دوستش داشت که حاضر بود واسش بمیره

اما این بار نوبت پسر بود . بعد از مدتی پسر از دختر زده شد و  داشت می رفت که دختر گفت:

تو رو خدا نرو.من بدون تو نمیتونم. تموم زندگیه من تویی.من میمیرم بدون تو.....

دختر بعد از گفتن این حرفا یاد اون پسری افتاد که یک زمانی  همین حرفا رو بهش میزد

بدجوری پشیمون شده بود.تازه داشت می فهمید که چه کسی واقعا دوستش داشته؟چه کسی هر

موقع که اون نیاز داشته کنارش بوده؟کی بوده که وقتی ناراحت بوده دلش گرفته بود  مثل پروانه

دورش می گشت و آروم آروم آب میشد براش؟اما دیگه فایده نداشت.اون پسر دیگه نبود که بخواد بازم باهاش

حرف بزنه. اون دختر هم محکوم به تنها زندگی کردن شد و تویه تنهایی خودش مرد...

و باز اون پسر رفت و عاشق یکی دیگه شد ... اون قدر که حاضر بود جونش رو هم واسش بده......

 

اینه  دنیایی که ما داریم داخلش زندگی میکنیم.یکی میاد ، یکی میره ، اما هیچکس نمیفهمه تو چی میگی یا تو چی میخوای

بعد از اینکه رفتی همه جای خالی تو رو احساس میکنن. حسرت داشتن تو رو میخورن....
جمعه دوازدهم فروردین 1390 0:19 |- گم شده -|

این شعر رو تویه یکی از وبلاگ ها دیدم

خیلی قشنگ بود

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.....



باز باران!

نه نگو یید با ترانه!
می سرایم این ترانه جور دیگر:
باز باران بی ترانه
دانه دانه
میخورد بر بام خانه
یادم آید روز باران :

پا به پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته
اشک ریزان
عاشقی سر خورده بودم
میدریدم قلب خود را
دور میگشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان.
میشنیدم از دل خود
این نوای کودکانه
پر بهانه
زود بر گردی به خانه.
یادت آید؟
هستی من!
آن دل تو جار میزد
این ترانه
باز باران،
باز میگردم به خانه

جمعه بیست و دوم بهمن 1389 20:22 |- گم شده -|



آخراي كلاس فيزيك بود.

استاد گفت بچه ها اين جمله آخر رو هم بنويسيد و ديگه تمومه.

جمله آخر رو هم نوشتيم و كلاس تموم شد.

همه فكرم اين بود كه ساعت 4 بعد از ظهر قرار دارم با كسي خيلي دوسش دارم و دوسم داره چيكار كنم؟

خوب باره اولم بود

يعني اولين بار بود كه ميخواستم ببينمش و از يكطرف دوست داشتم كه ببينمش و از طرف ديگه هم تويه قلبم هياهويي برپا بود.آخه نميدونستم چي بگم؟يا چيكار كنم؟؟؟زبونم نمي چرخيد واسه حرف زدن.بزار يكم واضح تر و خودموني تر بگم خجالت مي كشيدم.آره خجالت مي كشيدم.

از شانس بد من هم فرداش امتحان شيمي داشتم كه اگر يكبار ديگه درس شيمي رو پاس نميكردم نميتونستم بگيرم و اون وقت مشروط ميشدم(به قول دانشجوها بدبخت ميشدم)

اما تموم فكر و ذهنم رويه قراري بود كه من داشتم.ساعت 11 ظهر بود و من هزار تا سوال تويه هنوز تويه ذهنم بود كه بي جواب مونده بود و داشت منو يواش يواش ديونه ميكرد.مثلا اينكه نكنه اون از قيافه ي من خوشش نياد ، نكنه اون نياد و منو سركار بزاره يا اينكه نكنه اصلا من دير كنم و سرقرار نرسم؟!؟!؟!؟!؟و.....

سوالها همين طوري ميامدن تويه ذهنم و داشتن منو كلافه ميكردنتا اينكه خودم رو جلوي در يك آرايشگاه ديدم با خودم گفتم كه بد نيست كه يك صفايي هم به سر و صورتم بدم.تا موهام رو كوتاه كردم و اومدم خونه ساعت شده بود 12:30 .با خودم گفتم واي دير شد.سريع رفتم حموم و دوش گرفتم و اومدم بيرون لباس پوشيدم.

آماده شده بودم كه برم به ساعتم نگاه كه كردم ديدم كه ساعت هنوز 1:30 هست و من ساعت 4 قرار دارم.

خيلي وقت مونده بود تا موقع قرار.مونده بودم چيكار كنم كه يك دفعه مادرم صدام كرد و گفت كه بيا ناهار بخور.

با خودم گفتم اين هم حرفيه.ميرم هم ناهار ميخورم هم وقت ميره ديگه ميرم سرقرار.

همه فكر و ذهنم شده بود قرار.

رفتم نشستم سر سفره ولي بازم فكراي گوناگون اومد تويه سرم.اصلا انگار قرار نبود اين فكر از ذهنم بره بيرون.

نتونستم غذاي درست و حسابي بخورم.صبح هم كه به خاطر دانشگاهم كه دير شده بود نتونستم صبحانه بخورم الان هم نه ميل به غذا خوردن داشتم و نه اين فكرا نميزاشت كه من ميلم بياد.

بلاخره غذا خوردن هر طوري بود تموم شد و سفره ناهار رو هم جمع كرديم.به ساعتم نگاه كردم، واي خدا داشتم ديوونه ميشدم آخه ساعت هيچ تكوني نخورده بود فقط 35 دقيقه رد شده بود و ساعت 2:05 دقيقه بود.

عقربه ي ساعت طوري حركت ميكرد كه انگار داره ناز ميكنه و دلش نميخواد حركت كنه يا بهتر بگم انگار خسته شده بود و دلش ميخواست يك مقدار استراحت كنه.آره ديگه اينم از شانس ما بود.هر كسي كه به ما مي رسيد يك مشكلي واسش پيش مي اومد.

خلاصه اولش به خودم گفتم كه بزار پياده ميرم هم يك مقدار وقت ميره هم اينكه خوب بلاخره سر قرار ميرسم.

بعد با خودم گفتم بابا پياده هم برم خيلي طول بكشه20 دقيقه هست بقيه اش رو چيكار كنم؟كي حوصله داره نيم ساعت رو تويه هواي به اين سردي بره نيم ساعت منتظر باشه؟؟؟

بلاخره تصميم گرفتم كه برم يك مقدار روي تختم دراز بكشم و به اين سوالهاي ناتموم تويه ذهنم جواب بدم.

خيلي خسته بودم.همين طوري داشتم به سوال ها فكر ميكردم و يك جوري براي اونا جواب پيدا ميكردم كه يكدفعه چشمام سنگيني كرد و خوابم برد.اصلا فكر نميكردم خوابم ببره.

يك مقدار كه زمان گذشت مادرم اومد منو صدا كردو گفت اگر ميخواي بخوابي لااقل بلند شو لباساتو در بيار بعد بگير بخواب.با اين حرف مادرم بدون اينكه چيزي بفهم بلند شدم و رفتم صورتم رو آب زدم و به ساعتم نگاه كردم.

به خودم گفتم بيا اين هم از شانس تو.اين ساعت لعنتي فقط منتظر بود كه من خوابم ببره تا مثل فرفره شروع به حركت كنه.

ساعت 3:55 دقيقه بود.سريع كفش پوشيدم و با تاكسي رفتم طرف اون پاركي كه قرار داشتم.تويه راه داشتم فكر ميكردم من چطور تونستم بخوابم؟؟؟چطور تونستم همچين قرار به اين مهمي رو فراموش كنم؟؟؟

چطوري ميخوام با خودم كنار بيام؟اگر دير برسم به اون چي بگم؟بگم خواب مونده بودم؟؟ديگه كلا بهم ريخته بودم.

همين طوري كه داشتم خودم رو سرزنش ميكردم رسيدم به پارك.اومدم پول تاكسي رو حساب كنم وقتي پول رو بهش دادم گفت كه داداش اگر چيزي كم داري ميخواي من خودم بهت بدم؟اين چيه كه داري به من ميدي؟؟؟

دلم ميخواست برم اون راننده رو بگيرم كتك بزنم.آخه حالا كه من عجله دارم اين هم داره گير ميده.رفتم با اون حساب كردم و برگشتم تويه پارك.ديدم كه نيست.ساعتم رو نگاه كردم ديدم كه ساعت 4:07 دقيقه هست.

رفتم از كسايي كه تويه پارك نشسته بودند پرسيدم كه شما كسي رو نديدين كه بياد رويه اين صندلي منتظر بشينه؟؟

همه ميگفتند از وقتي كه ما اومديم اينجا هيچ كسي رو نديديم كه بشينه روي اون صندلي يا كسي كه بياد منتظر باشه.

با خودم فكر كردم  كه چقدر بي معرفته كه حتي حاضر نشده چند دقيقه صبر كنه تا من بيام.

بد جوري عصبي شده بود و داشتم بر ميگشتم خونه همين طوري كه از تويه پارك رد ميشدم گوشي موبايلم رو درآوردم داشتم زنگ ميزدم بهش كه يك دفعه چشمم به تاريخ روزي كه روي روزنامه ي يك پير مردي كه نشسته بود تويه پارك افتاد.

كلا مات و مبهوت موندم.ديگه داشت زورم ميومد.اولش با خودم گفتم كه شايد من دارم اشتباه ميكنم بعد گفتم نه بابا حتما روزنامه ي ديروز رو داره ميخونه.گفتم بزار برم ازش سوال كنم

رفتم جلو و از پيرمرده سوال كردم كه آقا ببخشيد اين روزنامه واسه كي هست؟گفت كه واسه امروز .گفتم مگه امروز سه شنبه 2 دي ماه نيست؟

گفت نه پسر جان امروز دوشنبه 1 دي ماه هست.

ديگه ميخواستم همون جا بشينم گريه كنم.

از يك طرف داشتم ميخنديدم از يك طرف هم به خاطر اين اشتباه محض بدجوري عصبي بودم.

خوشحال بودم چون قرارم بهم نخورده بود و فردا ميتونستم ببينمش.

عصبي بودم چون اين همه التهاب و اضطراب رو به خودم تحميل كرده بودم. و از همه مهم تر از درسم افتاده بودم.

گوشيم تويه دستم بود و به اون كه زنگ زده بودم جواب داده بود و همش ميگفت الو چي شده ؟چرا حرف نميزني؟

من بهش گفتم هيچي عزيزم تو خودتو ناراحت نكن .

بعد برگشتم به خونه و درسمو خوندم و راحت خوابيدم.

یکشنبه نوزدهم دی 1389 17:49 |- گم شده -|

 


سعید داشت بیرون می رفت. مادرش بهش گفت : سعید کجا میری؟ سعید حرفی نزد و

به راهش ادامه داد. تویه راهش برگ های خشک پاییزی رو که رفتـــگر یکجا جمع کرده بود

با پاهاش له کرد و از صدای خرش خرش اونا خوشش اومد. همین طوری رفت و رفت...

نمی دونست که کجا میره ولی به راهش ادامه می داد. تویه راه هوا ابـــری شد، یواش

یواش بارون شروع به باریدن کرد. مردم رو که می دید که داشتن از بارون فرار می کردند

و به خانه هاشون می رفتند . بعضی ها رو می دید که چتر به دست گرفتند و به راهشون

ادامه می دادند.سعید آروم تویه دلش گفت : از کسایی که زیر بارون چتر می گیرند متنفرم.

با خودش فکر می کرد که چرا یک عده مردم برای اومدن بارون دعا میکنن ولی یک عده که

بارون میاد از دست اون فرار می کنند؟؟ همین طوری داشت فکر می کرد که خودش رو جلوی

در خونشون دید. مادرش اونو دید و سریع براش یک چتر برد و  بهش گفت: سعید جان کجا بودی؟

چرا زیر بارون ایستادی؟ بیا بریم داخل خانه.

یکشنبه هجدهم مهر 1389 11:11 |- گم شده -|


خیره شده بود به آینه. داشت به بخت سیاهش فکر می کرد.به اینکه وقتی پدر و مادرش رو از دست داد.

وقتی که کسی رو نداشت تا بفهمه که اون چی میخواد؟ به اینکه کسی نیست که اون رو درک کنه.

دور  چشماش اشک جمع شد. بغض گلوش رو گرفته بود. دلش میخواست فریاد بزنه و بگه : خدایــــا منم

آدم هستم. منم دل دارم. دلم میخواد منم مثل همه آدم ها راحت و شاد زندگی کنم . چرا من این قدر تنها

هستم؟

تموم این حرفا تویه دلش جمع شده بود و نمیدونست که چطوری اینا رو بگه؟

دل داشت می ترکید.یواش یواش اشک هایش در می اومد. صورتش خیس شده بود ولی هنوز

گلوش بغض داشت...

خیلی به خودش فشار می آورد که حرف دلش رو بزنه ولی نمی تونست.

انگار یکی جلوی دهنش رو گرفته بود یا اینکه گلوش رو محکم فشار میداد. نمیتونست حرف بزنه.

دیگه داشت دیوونه میشد. تا بعد از چند لحظه یک دفعه بلند فریاد زد.بلند بلند گریه کرد.

گریه ای که در و دیوار خونه از شنیدن اون داشت اشکشون می آمد.اینقدر گریه کرد که بی حال شد و

خوابش برد.از خواب که بلند شد دید تویه بیمارستان هستش و پدر و مادرش بالای سرش بودند و

می گفتند پسرم تو تصادف سختی کرده بودی و حالت خیلی بد بود.

یکشنبه هجدهم مهر 1389 10:54 |- گم شده -|


از خواب بلند شد. تعجب کرد ؛

 همسرش کنارش نبود.

فقط یک نامه کنارش بود که روی اون نوشته بود خدانگهــــدار

نامه رو باز کرد. داشت با خودش فکر میکرد که چی داخل اون نوشته

.... داشت فکر میکرد که ....

نامه رو باز کرد.نوشته بود

 سلام.خوبی؟

من خسته شدم دیگه نمیتونم تحمل کنم از بس که این همه به من توهین شده دیگه نمیتونم تحمل کنم. میخوام برم .

داشت اشک مرد در میامد که یک دفعه صدای در خونه اومد

رفت در رو باز کرد همسرش بود

بهش گفت که سلام عزیزم خوبی؟

رفتم چندتا نان تازه خریدم که صبحانه بخوریم

با تعجب به همسرش نگاه کردو با عجله رفت نامه رو خوند پایین نامه نوشته بود نمایشنامه خدانگهدار .

یکشنبه هجدهم مهر 1389 0:37 |- گم شده -|



نشسته بود داشت فکر میکرد

فکر میکرد که چرا کسی اونو دوست نداره؟

چرا کسی به اون نمیگه که دوستش داره یا اینکه بهش محبت کنه

چرا کسی  اونو درک نمیکنه و حاضر نیست به درد و دل اون گوش بده

داشت از اینکه تنهاست و کسی رو نداره دیونه میشد

با خودش حرف میزد و غصه میخورد

به ساعتش نگاه میکرد

ساعتش هم کار نمیکرد

بغض مبهمی کل وجودش رو فرا گرفته بود

یک دفعه یک صدایی شنید

سلام عزیزم

ببخشید که دیر کردم رفته بودم واست یک ساعت بخرم

آخه دیشب که بیرون بودیم بارون گرفت و ساعتت هم خراب شد.

عزیزم این هم ساعت جدیدت.دوست دارم

بیا بریم خونه .

شنبه هفدهم مهر 1389 22:15 |- گم شده -|



از خونه زد بیرون .داشت فکر میکرد که اشتباهش کجا بوده؟

کجای رفتارش اشتباه بوده که اینطوری با اون برخورد کردند؟

نمیدونست

هنوز نمیتونست دلیل اون همه بد رفتاری نسبت به خودش بفهمه

داشت دیوونه میشد

به خودش میگفت واقعا من لایق این همه بدرفتاری بودم؟؟؟

نمیدونست دلیل کارش رو پیدا کنه

همین طوری راه میرفت و اشک میریخت

مردم همه به این خیره شده بودند و با تعجب به این نگاه میکردند

بدون توجه به نگاه مردم به راه رفتنش ادامه داد تا به خونه رسید

نمیخواست خونه برگرده ولی جز اونجا جایی رو نداشت

جلوی در ایستاده بود و داشت فکر میکرد که در خونه باز شد و

یک مرد اومد بیرون و گفت: ببخشید با کسی کار دارید که اینجا ایستادید؟؟!

گفت : ببخشید مگر اینجا خونه ی فلان خانواده نیست؟!؟!؟

اون مرد گفت: کجای کاری داداش؟ اونا نزدیک به 10 سال میشه که از اینجا رفتن

پرسید نمیدونی که کجا؟ واسه چی؟ مرد گفت : کجاش رو نمیدونم فقط میدونم که بعد از گم شدن پسر اون خانواده پدر و مادر اونا هم ناپدید شدند.

شنبه هفدهم مهر 1389 22:7 |- گم شده -|

ϰ-†нêmê§